|
شاپرک بسم الله الرحمن الرحیم
| ||
گاهی با یک قطره ، لیوانی پر می شود [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 9 ] [ سارا ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 17 ] [ سارا ]
قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد! کتابی است که نام بیش از ۷۰ سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از ۳۰ سوره اش از پدیده های مادی و تنها ۲ سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز !
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست… این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهایفکری و روحی و جتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و … شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد... دکتر شریعتی [ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13 ] [ سارا ]
من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانیست که نمی رسند و رسیدن سهم کسانیست که نمی دوند ....................
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 18 ] [ سارا ]
قرن ما
ادامه مطلب [ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 10 ] [ سارا ]
بي تومهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد... ادامه مطلب [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 14 ] [ سارا ]
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 10 ] [ سارا ]
روزی مردی کلاه فروش از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت مدتی زیر درختی استراحت کند.کلاه ها را کناری گذاشت و خوابید.وقتی بیدار شد دید کلاه ها نیستند.بالای سرش را نگاه کرد.تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. در حال فکر کردن به این بود که چگونه کلاه ها را پس بگیرد ,کمی سرش را خاراند و دید که میمون ها هم همین کار را کردند.کلاهش را از سر برداشت و دید میمون ها هم همین کار را کردند.به فکرش رسید کلاه خود را روی زمین پرت کند.همین کار را کرد.میمون ها هم کلاه ها را به زمین پرت کردند.او همه ی کلاه ها را برداشت و روانه ی شهر شد. سال ها بعد نوه ی او هم کلاه فروش شد.پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف و تاکید کرده بود که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد همانگونه عمل کند.یک روز نوه اش از همان جنگل می گذشت.تصمیم گرفت زیر درختی استراحت کند و همان ماجرا برایش اتفاق افتاد. او شروع کرد به خاراندن سرش و میمون ها نیز همان کار را کردند.کلاهش را برداشت,میمون ها نیز همان کار را کردند.سرانجام کلاهش را زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند! یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و سیلی محکمی به او زد و گفت:خیال میکنی فقط خودت پدربزرگ داری؟!!!!! ***برای اینکه در صدر قرار بگیریم،باید در جست و جوی شیوه های بهتر و متفاوت تر باشیم.کاری که امروز از آن نتیجه می گیریم،شاید فردا نتیجه ندهد...
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 10 ] [ سارا ]
زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه ی عشق. زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. ادامه مطلب [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 14 ] [ سارا ]
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کيست که با ما سفر کند ؟ کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کيست که باور کند دنيا ايستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند. از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود . در هر ايستگاه که قطار می ايستاد٬کسی کم می شد.قطار می گذشت و سبک می شد.زيرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ايستگاه بهشت رسيد.پيامبر گفت:اينجا بهشت است . مسافران بهشتی پياده شوند.اما اينجا ايستگاه آخرين نيست. مسافرانی که پياده شدند،بهشتی شدند.اما اندکی،باز هم ماندند،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همين بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ٬ ديگر نه قطاری بود و نه مسافری . عرفان نظرآهاری [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 10 ] [ سارا ]
تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی ، هرچیز می خواهی بکش زیبا و زشتش پای توست ، تقدیر را باور نکن تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 10 ] [ سارا ]
If you don't like something , change it! Please don't complain ... [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 10 ] [ سارا ]
اگر دانی زبان اختــــــــــــــران را شبانـــــــه بشنوی راز جهان را سکوت شب به صد آهنگ خواند به گوشت قصه های آسمان را
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 12 ] [ سارا ]
به دنبال واژه مباش ... کلمات فریبمان میدهند! وقتی اولین حرف الفبا , کلاه سرش برود , فاتحه کلمات را باید خواند دکتر شریعتی [ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 11 ] [ سارا ]
منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد.در پرنده شدن خویش بکوش.
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 18 ] [ سارا ]
میخواهم بگویم ...... فقر همه جا سر میکشد ....... فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ...... فقر ، چیزی را " نداشتن " است ، ولی ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست ....... فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ...... فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ...... فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ..... فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ..... فقر، همه جا سر میکشد ........ فقر، شب را " بی غذا " سر کردن نیست .. فقر، روز را " بی اندیشه" سر کردن است .. دکتر شریعتی [ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 15 ] [ سارا ]
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند ( مونتسکیو) [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 10 ] [ سارا ]
قالی بزرگی است زندگی... هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند: این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد خانوم عرفان نظرآهاري [ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 21 ] [ سارا ]
زندگی بالا پایین زیاد داره! واااااااااااااااای خدایا.... با اینکه هیشوقت اونی که خواستی نبودم! هیشوقت خوب نبودم! ولی تو هنوز باهامی!!!!!!!!! هنوزم خیلی وقتا سورپرایزم میکنی!!!!! معرفتو باید از تو یاد گرفت............................ [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 7 ] [ سارا ]
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. عرفان نظرآهاری [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ 20 ] [ سارا ]
|
||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||